سديد الدين محمد عوفى
61
متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )
گفت « 1 » : نبايد كه كسى آشنا باشد ، صواب آنست كه درين دهليز روم تا اين كوكبه درگذرد و آنگاه بروم . پس برخاست و در دهليز شد « 2 » . از قضا آنجا سراى شاهك بود « 3 » . آن قوم به در سراى رسيدند و شاهك از اسب فرود آمد و قدم در خانه نهاد « 4 » ، بازنگريست و فضل را بديد و بشناخت و گفت : اينجا افتادى « 5 » ؟ گفت : من تير پرتاب قضاام و تير پرتاب هر جاى افتد . شاهك را چون صيد نيم مرگ « 6 » و مرغ نيم بسمل « 7 » ديد گفت : اين سوخته را نمك در خورد نيست . پس با وى به گشادهرويى و خوش سخنى درآمد « 8 » . فضل را گفت : درآى « 9 » و بهجهت نشست « 10 » او خانهاى مهيا كرد و فرش و اوانى پاكيزه در آنجا مرتب فرمود « 11 » . پس طعام پيش آورد « 12 » . فضل گفت : طعام زندگانى خورم يا طعام كشتگان « 13 » ؟ گفت : طعام زندگانى . پس سه روز او را مهمان كرد ، بعد از آن گفت : كه حال مىدانى ؛ اكنون تو همچنان بر سر گريز مىباش و من در طلب توام . فضل از آنجا بيرون آمد و با خود انديشه كرد كه درين نزديك بازرگانى بود كه در ايّام دولت در اهتمام و تربيت من بودى به نزديك او روم باشد كه مرا نگاه دارد . پس به حيلتى
--> ( 1 ) متن و بنياد : ترسيد كه ، مج : ترسيدم ( 2 ) متن و بنياد + پس ( 3 ) مج - از قضا آنجا براى شاهك بود ( 4 ) مج + و چون ( 5 ) متن و مپ 2 : چون افتادى . ( 6 ) مپ 2 - نيم مرگ ، مج : نيم بسمل . ( 7 ) مج : و چون مرغ سرنگون . ( 8 ) متن - درآمد ، مج : پس با به روى گشاده و روى خوش ، بنياد : با وى بگشادهرويى و خوشخوبى سخن بايد گفت ( 9 ) مپ 2 - فضل را گفت درآى ، مج + فضل درآمد . ( 10 ) بنياد : نشستن . ( 11 ) مپ 2 - و فرش واوانى . . . فرمود . ( 12 ) مج + و فضل را گفت بخور ( 13 ) متن : كشندگان .